خاطره ی مسافرت

خرید بک لینک
من و چند نفر از دوستانم درحال رفتن به سمت مشهدبا قطار بودیم.شب شد و هوا تاریک بود دو نفر از دوستان ما از داستان های جنی می ترسیدند،ما تصمیم گرفتیم کمی سربه سر ان اها بگذاریم،چراغ های کوپه روشن بود و یکی از دوستانم شروع به خواندن ورد هایی شد ، ما هم همه با او تکرار می کردیم ا دو دوست ترسوی ما تکرار نمی کردند،ما هم همه غرق در نقشمان شده بودیم و ان دو هم لحظه به لحظه بیشتر می ترسیدن یک لحظه یکی از ما ها چراغ را خاموش کرد و پس از لحظاتی دوباره روشن کرد اما تا چراغ ها روشن شدند اب بود که از شلوار ان ها می چکید.

دیجیتال مارکتینگ...

ما را در سایت دیجیتال مارکتینگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 3:22

صفحه بندی